السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
601
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
به جنگ با بنى اسرائيل ترغيب نمود ، سرانجام جمع كثيرى پيرامون او را گرفتند و به سوى بيت المقدس هجوم آوردند ، وقتى خبر هجوم آنها به ارميا رسيد . ارميا در حالى كه بر دراز گوشى سوار بود و به استقبال او رفت و امان نامه را با خود برد ، امّا از كثرت سپاه بخت النصر ارميا نتوانست به او دست يابد ، پس امان نامه را روى تابلويى نصب كرد و آن را بلند نمود ، بخت النصر با ديدن آن گفت : تو كيستى ؟ گفت : من ارمياى پيامبر هستم كه از تو براى خود و خانوادهام امان گرفتم و تو را به تسلّط بر بنى اسرائيل بشارت دادم ، بخت النصر گفت : تو در امان من هستى ، امّا در بارهء اهل بيت تو ، من از اينجا تيرى بسوى بيت المقدس مىاندازم ، اگر تير به آنجا اصابت كرد ، آنها امانى نخواهند داشت ، ولى اگر تير به آنجا نرسيد در امان خواهند بود ، پس كمان خود را كشيد و تيرى به جانب بيت المقدّس رها كرد ، پس باد آن تير را بر گرفت و آن را به بيت المقدس رسانيد ، بخت النصر گفت : آنها امانى نخواهند داشت . پس از ورود به شهر در ميان شهر چشم او به كوهى از خاك افتاد كه در ميان آن چشمهاى از خون مىجوشيد ، كه هر چه خاك بر آن مىريختند از جوشش نمىايستاد ، پرسيد : اين چيست ؟ گفتند : اين خون پيامبريست كه پادشاه بنى اسرائيل او را كشت ، بخت النصر گفت : هر آينه آنقدر بنى اسرائيل را مىكشم تا اين خون از جوشش باز ايستد ، و آن خون ، خون يحيى بن زكريّا بود ، پادشاه جبّارى با زنان بنى اسرائيل زنا مىكرد و يحيى او را از اين عمل نهى نمود ، امّا يكى از آن زنان كه در حال مستى بود گفت : اى پادشاه يحيى را به قتل برسان و سر او را براى من بياور ، پس پادشاه سر يحيى را قطع كرد و آن را در طشتى قرار داد ، امّا سر يحيى در ميان طشت هم او را موعظه كرد و فرمود : اى مرد تقوى داشته باش و از خدا بترس ، اين عمل بر تو حلال نيست ، سپس خون او در ميان طشت جوشيد و هر چه خاك به او ريختند آرام نگرفت تا آنكه پس از صد سال كوهى از خاك اطراف آن را گرفت و بخت النصر با ديدن آن شروع به كشتار بنى اسرائيل كرد و همه مردان و زنان و كودكان و حتى حيوانات را به قتل رساند ، ولى خون همچنان مىجوشيد ، بخت النصر گفت : آيا كسى از اين قوم باقى مانده است ؟ او را به محل پير زنى هدايت كردند ، بخت النصر پير زن را نيز كشت و خون او را بر روى خون در حال جوشش ريخت و سرانجام خون يحيى از جوشش افتاد و آن پير زن آخرين باقيماندهء آن قوم عصيانگر بود .